گفت و گو های تنهایی

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟ که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هر شب!

عشق یعنی ؛ 
من انتخاب می‌کنم 
چه کسی ویرانم کند . . .

بنظرم با اختلاف قشنگ ترین تعریفیه که برای عشق تا به حال خوندم! *ــ*

+ تعریف شما از عشق چیه ؟

یک صبح دل انگیز و جان فزای پاییزی!

امیدوارم صبحتون با جمله ی " دیشب خواب دیدم رتبه ی کنکورت ۱۳۳۳۳ شده! " شروع نشه.... :||


+ روزی که بتونم فرمول های تبدیل جمع به ضرب و بالعکس مثلثات رو کاملا از حفظ و بدون تقلب بنویسم، عید نامگذاری میکنم :دی

¿Por qué debes que escribir?

Tengo mis miedos aunque nunca los digo

Pero me siento un superhéroe frente al folio cuando escribo

امان از وقتی که حال دلت خوب نباشد!

حال دلت که خوب باشد

پاییز می شود قشنگ ترین فصل

ترافیک می شود واقعیت زندگی شهری

کار پر مشقت، جوهر انسانیت

و تنهایی، تمرین خودسازی

امان از وقتی که حال دلت خوب نباشد!

در شرح حال دو هفته ای که گذشت!

رفتم آزمایش خون دادم. نمونه گیر هرچی گشت رگم رو پیدا نکرد. خیلی دیر رگم پیدا میشه. گفتم چون کنکور دارم وزنم اضافه شده و الان رگ ندارم. گفت حواست باشه که از کنکور فقط مثل من اضافه وزن رو به ارث نبری. کدوم مدرسه ای؟ گفتم پشت کنکوریم ولی فرزانگان بودم. شانسی یه جا از دستم سوزن رو وارد کرد و خوشبختانه رگ بود. داشتم مانتوم رو میپوشیدم گفت هنوز هم خانوم میم مدیر فرزانگانه؟ گفتم بله. گفت من هم فرزانگان بودم. حواست باشه که مثل من آزمایشگاهی نشی، جای فرزانگانی اینجا نیست. تمام تلاشت رو امسال بکن. نمیدونید چقدر بغض و غم توی صداش حالم رو بد کرد. چقدر بده که آدم حسرت و افسوس گذشته رو بخوره...

غمگین ترین دختر گیتی امروز، منم!

امروز آزمون رو خیلی بد دادم و الان خودم رو تنبیه کردم. :/ نمیخوام بهانه بیارم اما دور از انتظار نبود که افت میکنم.

غمگینم اما مطمئنم جبران میکنم. :) 

درسته که در کل آزمون بدی بود اما فهمیدم چقدر میتونم فیزیک رو خوب بزنم وقتی خوب خوندمش...


+ یه بار هم غر بزنم بد نیست، نه؟!

+ امیدوارم حداقل فردا پرسپولیس قهرمان بشه بشوره ببره غم این افت تراز رو...

ای چشم احتیاجم، در آسمان یاری...

حدودا ۶ سالی میشه که من به طور پیوسته در آزمون های قلمچی شرکت میکنم. در طی این همه سال پشتیبان در نظرم یه موجود بی کارکرد و فایده بود. به هر طریقی اصرار داشتم که از چواب به تماس چند ثانیه ای که صرفا برای اعلام زمان و مکان آزمون بود، طفره برم.

اما امسال؟ روزی که برای ثبت نام رفتم ازم پرسیده شد که فرد خاصی رو برای این منظور مد نظر دارم یا نه. منم گفتم فرقی نداره. فقط فردی رو برام بذارید که به محل خونه مون نزدیک باشه. روز قبل آزمون زنگ زد و مراتب لازم رو اعلام کرد. تذکر داد که غیبت نکنم و از برنامه ی آزمون جدا نشم. اولش هم در حین معرفی خودش گفت که دانشجوی پرستاریه. همین که حداقل رشته اش تجربی بوده به تنهایی با اختلاف فاحش نسبت به قبلی ها بهش برتری میده. :) تماس اول کوتاه بود. مدت تماس دوم بعد آزمون حدودا ۳۰ دقیقه بود و در کل بازه ی صحبتمون، کارنامه ام رو جلوش داشت و تک تک بررسی میکرد. در مورد کلیت برنامه ی درسیم پرسید. اولش با برنامه دروس عمومی مخالفت کرد اما با اصرار من گفت نتیجه ی آزمون بعد میتونه ملاک خوبی برای ادامه یا توقف این وضعیت باشه. دیروز تماس سوم برقرار شد و مجددا نیم ساعت صحبت کردیم. تک تک درس ها رو بررسی کردیم. برای درس های ضعیف تر راهکار داد و من اشاره کردم که با فلان کتاب نتیجه نمیگیرم. کتاب معرفی کرد. کتابی که حتی انتشاراتش قلمچی نیست، برخلاف بقیه. راستی هربار با سوال آیا از ترازت راضی هستی یا نه بحث رو شروع میکنیم. جواب من هم هر بار انتظارم بیشتر بود ولی همین بد نیسته... در مورد روشم هم کلا راضی بود چون رتبه ی دروس عمومیم ۳ کشور بود و لا به لای حرف هاش دائما میگه تو تراز بالایی. تو فلانی و ... خلاصه اینقدر خوب و مهربونه که نگم براتون. اینقدر انرژی مثبت میده که اصلا چشمام حین تماس قلبی میمونه *ــ*

میدونید در ازای این همه حس خوبی که از خودش ساطع میکنه من هیچ هزینه ای غیر از هزینه ی ثبت نام برای آزمون ندادم؟ 

بنده پارسال مشاور داشتم... اولا یک هزارم این خانوم هم برام وقت نمیذاشت. دوما دائم دنبال نقاط ضعف و تضعیف روحیه ی من بود. سوما برنامه اش هم برای همه دانش آموزهاش یکی بود و به تفاوت ها توجه نداشت. چهارما چقدر رفت و آمد به آموزشگاهش معطلی داشت. پنجما نهایتا به هدفم که نرسیدم، هیچ! چند میلیون پول هم روانه ی سطل زباله شد...

چقدر آدم های مسئولیت پذیر و با وجدان دوست داشتنی هستن :))

نباید سخن گفت ناساخته!

۱. روزهای جمعه ای رو که با آزمون شروع میشه دوست ندارم اما با این وجود دائم منتظرش میمونم. چرا؟ چون تنها روزی هستش که میتونه صرف کارهای غیردرسی بشه. آزمون ۱۲ تموم میشه و ۱۲:۳۰ معمولا خونه هستم. تا ۱۳-۱۳:۳۰ ناهار میخورم. بعد با کلید فقط چک میکنم و تحلیل نمیکنم و تا ۱۴ رسما فارغ میشم. تلگرام مامانم روی لپ تاپم نصبه و با اون یه پیام به الهه و سید میدم. الف کنکوریه ولی سید نه. الف همینجاست ولی سید خیلی دوره. الف تقریبا برنامه ای مثل من برای جمعه داره. نتیجتا دیروز همزمان با من آنلاین بود و بلافاصله جواب داد، سید حوالی ساعت ۸-۹ جوابم رو داد.
الف دوستم هست اما خیلی از رفتارهاش برام آزاردهنده است. (یادم باشه بعدا رفتار تابستونش رو در اون مورد خاص، بیام و بنویسم.) بعد از احوال پرسی بحث دوستی شد که ماجرای مفصلی داشت و من ترجیح داده بودم برای مامانم تعریف نکنم اون ماجرا رو. من مسئول رفتار بقیه نیستم، هر کاری کرده به خودش مربوطه و مامانم اون رو میشناخت. نخواستم چهره ی خوبش رو خراب کنم :) همون زمان که این پیام ها بین من و الف رد و بدل میشد، نوشتم بحث رو عوض کن. نوشت چرا؟ نوشتم مامانم کنارم نشسته. هر چند مطمئن بودم مامانم نمیتونه بخونه ولی گفتم اون بحث رو وسط نکشه چون دوست نداشتم دائم کش و قوس بهش بده... (مامانم دوربینه و عینکش اون موقع چشمش نبود...) چند ثانیه بعد نوشتم لطفا این بحث رو هیچ وقت ادامه نده چون این تلگرام مامانمه و ممکنه یه وقت بگی که دردسترس من نباشه... هزارتا استیکر خنده فرستاد و نوشت باشه. حواسم نبود تلگرام خودت نیست. تو گوشیت رو هم ازت میگیرن ولی باز میای تلگرام...مجدد ایموجی خنده :/
از حرفش ناراحت شدم :( چرا به خودش اجازه داد اینطوری قضاوت کنه که گوشیم رو ازم گرفتن! این تصمیم خودم بود که گوشی نداشته باشم. که یکی مثل الف دائم مزاحمم نباشه مثل سال قبل. پیام دادن برام وقتگیر نیست؛ حرف های الف همیشه پر از انرژی منفیه. اینطوری خواستم ارتباطم باهاش رو محدود کنم. این پیامهای جمعه هم صرفا برای آگاهی از عدد ترازش و ... است. احتمالا همین پیام ها رو هم حذف کنم. مامانم یه خانوم رئیس مستبده ولی این استبداد و نظمش همیشه برای محل کارش بوده،‌ نه توی محیط خونه. به همین علت همه خشن و بداخلاق میشناسنش... من عاشقشم و هرکی بخواد در موردش بد بگه از چشمم میفته... در مورد الف این اتفاق افتاد...

۲. هر جمعه بنا بر هماهنگی ای که از قبل انجام شده میتونیم پذیرای مهمون باشیم! به طور معمول به خاطر کنکور من باقی روزها کسی بهمون سر نمیزنه. دیشب هم از اون شب های پرمهمون بود. داییم، دخترداییم، زنداییم همراه خاله ام که از راه دور اومده، مهمون ما بودن :) دخترداییم یه کلیپ طنز از اینستاگرام نشونم داد و موضوعش آموزش دوچرخه سواری بود. اینقدر خندیدیم :)) دخترداییم گفت بابا دقیقا همینطوری به ما یاد داده... مجددا از خنده ریسه رفتیم! با یه حالت غمگین گفتم من بلد نیستم :(( در همون لحظه خاله ام وارد بحث ما شد و گفت تو چی بلدی؟ از بلدی هات بگو... من جا خورده بودم و مغزم یاری نمیکرد که جملاتش رو حلاجی کنم! بربر نگاهش کردم. گفت بگو دیگه، چی بلدی؟! خیلی جواب داشتم که بگم ولی سکوت کردم و گفتم هیچی... ای کاش گفته بودم که من مثل دختر تو نیستم، ببخش که پرستاری خودگردان دماوند قبول نشدم... ببخش که چیزی از آرایش و مد نمیدونم... ببخش که مخ زنی و آشپزی بلد نیستم... :||
حالا شما دچار سوء برداشت نشید. من خیلی هم بی هنر نیستما... ارزش هامون با خاله تفاوت داره! ضمن این که به من خیلی حسادت میکنن به دلایل نامعلوم ://

۳. ثبت مکالماتم با سید هم بمونه برای روز تولدش که از قضا بسیار نزدیکه :))

میبینید بعضی حرف ها واقعا ناپخته و نسنجیده هستن. شاید از نظر این اشخاص خیلی بد نباشن اما دل میشکنن. بنظرم بهتره قبل از حرف زدن کلمات رو مزه مزه کنیم و طعمشون رو چشیم.

روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند :)

آبان جان! 

خوش آمدی پس از یک سال دوری و صبوری...

زنبیلِ شادمانی‌ات را بِتکان در دل‌ غم‌زده من

و هر آن‌چه عشق اندوخته‌ای،

بر من ارزانی دار...

ببار بر این سرزمینِ تشنه 

که دیریست 

چشم انتظارِ بارانِ آبانم...

آبان جان!

جاودانه کن این پاییز را برایم...

تا پایان بر همین قرار بمان... 

+ ترازم خیلی خیلی خوب شد ولی از الان زن زیادی رو شروع کنم تا ۱۱:۳۰ شب تموم نمیشه :(
   ایشالا آزمون بعدی رو هم خوب میدم که به عنوان جایزه بخونمش :))

آبان خبرهای خوشی دارد :)

از قرار معلوم آبان واقعا خبرهای خوشی دارد...
امروز نتیجه پاتولوژی اومد و شکر خدا سرطان نبود یعنی یه عفونت ساده است. :))
امروز تیم محبوبم که حسابی ترکوند. *ــ*
راستی حواستون بود که امروز چه روز مهمی بود؟ روزی از این مهم تر که اول آبانه؟ که رسیدیم به عاشقانه ی پاییز؟ که قلب تپنده ی پاییز اومده؟!
بهترین حس و حال ها رو همیشه توی آبان داشتم. خیلی کم پیش اومده که این ۴هفته با حال بد سپری شده باشه! پس امیدوارم که جمعه، آزمون دوم، حال خوشی رو برام به ارمغان بیاره. :)) جایزه ی ترازم، اگه مطلوب باشه، خوندن کتاب زن زیادی جلال آل احمده... خلاصه باز هم برام مهمه که خوب ظاهر بشم! :)) 
و امیدوارم اونقدر خودم و خانواده ام درگیر روزمرگی و مصائب نشیم که از زادروزم غافل شیم. :|
بله! شما در حال خوندن دست نوشته های یک دختر آبانی مغرور هستید :دی یک دختر آبانی که قرار بوده آناهید خونده بشه ولی دست تقدیر اسمش رو به کلی تغییر داده. شاید دست تقدیر نبوده، در واقع واقعا نبوده! تقصیر مادربزرگ عزیزم بوده... چرا؟ چون خیلی لهجه داشت، خدا بیامرز. توی زبون ما آنا یعنی بگیر. :/ و مادرم هم برای این که نه مادرش مسخره بشه و نه دخترش، قید اسم آناهید رو میزنه. فامیل یاوه گو و مسخره کنی داریم متاسفانه. :/
آناهید یک اسم ارمنی هستش و به معنی پاک و بی نقص! افتخار ملت ارمنی، حامی و پشتیبان الهه ی عشق و آب و باروری. بانوی ماه آبان :))
لطفا به اسمی که قرار بوده باشه و الان نیست ایراد نگیرید. نگید ارمنیه و فلان. مهم اسم فعلیمه. :))

در پایان دعوتتون میکنم به خوندن شعر زیر (به تلخیص!):
به نام آنکه آبان آفریدست *** که ماهی بهتر از آن کس ندیدست
به نام او که من را سروری داد *** در آبان ، راه دنیایم نشان داد
به دنیا آمدم در ماه آبان *** گل عمرم شکفت و گشت خندان
منم از ماه لطف و مهربانی *** منم از ماه نیکی آسمانی
منم هم ماه کوروش شاه شاهان *** کسی کو بُد پدر بر خاک ایران
جوان مردی که ذوالقرنین نامش *** بزرگی در وجود و در مرامش
مرامم چون پدر از عشق لبریز *** سرشتم سبزتر از سبز جالیز
برایم عشق امری با تقدس *** گلی دانم ورا از باغ فردوس
گدای عشق بی عشقان نباشم *** نمی خواهم اسیرعشق باشم
من آبانیَم و غرق غرورم *** اگر دریای نوری ، کوه نورم
به وقت عشق اما بی حریفم *** چه مجنون ها که من یکجا حریفم
اگر عشقی بود مجنون ترینم *** میان عاشقان عاشق ترینم
چو دریا این دل من بی کران است *** چو رودی زنده ، جاوید و روان است
چو رعدم چون که عشقم را نیابم *** دل هفت آسمان را می شکافم
رفیعم چون دماوند پایدارم *** حضوری ساکت و آرام دارم
ولیکن در مصاف دشمنانم *** شوم آتشفشان آتش ببارم
منم از برج عقرب می زنم نیش *** نه بر یاران که بر انسان بد کیش
بدان با مرگ هم گر دربیفتی *** به از اینکه به آبانی دراُفتی
Designed By Erfan Powered by Bayan